فرستادگان خداوند و علم بی انتها ​

تاریخ : 19 مهر 1397, 16:16 نویسنده : ali بازدیدها : 206 نظرات : 0 موضوع : عمومی
مردي خدمت امام صادق (عليه ‏السلام) رسيد و گفت:

 يابن رسول الله (صلي الله عليه و اله)! من در خواب ديدم که از شهر کوفه بيرون رفتم و به محلي رسيدم که آن محل را مي شناسم و در آن جا شيخي را ديدم که از چوب مردي را تراشيده که بر اسبي چوبين سوار شده بود در حالي که شمشيري در دست داشت؛ آيا تعبير اين خواب را مي دانيد؟ 

امام فرمود: «تو مردي هستي که تصميم گرفته اي، وسيله‏ ي معاش فرد ديگري را از دستش خارج کني؛ پس بترس از خداوندي که تو را خلق کرده است و تو را مي ميراند». 

آن مرد گفت
: شهادت مي دهم که علم به تو عطا شده است و تو آن را از معدنش، بيرون آورده اي. حال فکري که در ذهنم بود، براي شما توضيح مي دهم: مردي از همسايگان ما به علت مشکلات مالي، مي خواهد ملک خود را به من بفروشد و من هم تصميم به خريد آن ملک با قيمت بسيار کم گرفته ام؛ چون مي دانستم، کسي غير از من، طالب آن ملک نيست. 

حضرت فرمود: «آيا آن مرد، ما را دوست مي دارد و از دشمنان ما بيزاري مي جويد»؟ 

آن مرد گفت: آري يابن رسول الله (صلي الله عليه و آله)! او مردي نيکو صفت است و در دينش هم مستحکم است، من توبه مي کنم به سوي خداي تعالي و به سوي تو از آن چه که قصد کرده بودم، انجام دهم. سپس گفت: يابن رسول الله (صلي الله عليه و اله) اگر اين مرد ناصبي بود، من مي توانستم، اين کار را با او بکنم؟ 

حضرت فرمود: «ادا کن، امانت را به کسي که تو را امين دانست و از تو نصيحت خواست هر چند قاتل امام حسين (عليه ‏السلام) باشد». [1] . 

پی نوشت ها:
[1] منتهي الآمال. 
پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.